جمعه هجدهم خرداد 1386
سردرگم
سلام بچه ها
حدودا ۳ ماهی هست که آپ نکردم الان هم مطلبیو که دارم مینویسم توی وب نمیتونم بخونم چون وبلاگم فیلتره(بخاطر مشکل فیلترینگ مخابرات) خیلی ناراحتم از این که نمیتونم آپ کنم
به امید دیداری مجدد همتونو به خدای مهربون میسپارم.یا علی مدد

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 5:1 توسط : سامان
شنبه بیست و ششم اسفند 1385
سال نو مبارک . . .
ساقیا آمدن عید مبارک
سلام میکنم به همه دوستای خوبم ، سال ۱۳۸۶ رو به همتون تبریک میگم و آرزو میکنم که در تعطیلات بهتون خوش بگذره .الان تو کافی نتم که دارم آپ میکنم آخه تو خونه یه مشکل عجیب پیش اومده بود وقتی میومدم تو وبلاگ نوشته بود "مشترک گرامی دسترسی به این سایت امکان پذیر نمی باشد"!!!!!!!!هم عجیبه هم خنده دار 
. . .
یه چیز دیگه هم بگم که وبلاگ ستاره زیبای من یک ساله شد . آخییییییی کوچکولووووووووووو.
تا بعد از تعطیلات ممکنه آپ نکنم ، تا آپ بعدی همتونو به خدای مهربون میسپارم
.یا علی
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:32 توسط : سامان
شنبه دوازدهم اسفند 1385
بازگشت
سلام
امیدوارم که حالتون خوب باشه ، به خاطر مشکلاتی که پیش اومده بود نتونستم آپ کنم و به شما دوستای گلم سر بزنم از این بابت خودمم ناراحتم و از همتون عذر میخوام .

رسم این شهر عجیب است بیا برگردیم
قصد این قوم فریب است بیا برگردیم
آنکه هر روز دل به نگاهـــــش دارم
خنده اش سرد و غریب است بیا برگردیم
عشق بازیچه شهر است ولی در ده ما
دختر عشق نجیب است بیا برگردیم
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:12 توسط : سامان
چهارشنبه بیستم دی 1385
بی تو من زنده نمانم
بی تو طوفان زده دشت جنونم
صید افتاده به خونم
تو چسان میگذری غافل از اندوه درونم
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتم
چون در خانه ببستم
دگر از پای نشستم
گوییا زلزله آمد
گوییا خانه فروریخت سر من
بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی
تو همه بود و نبودی تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من که ز کویـــت نگریـــزم
گر بمیـــرم ز غم دل به تــو هرگز نستیـــزم
من و یک لحظه جدایی
نتوانم نتوانم
« بی تو من زنده نمانم »
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 2:49 توسط : سامان
چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385
تكيه بر جای خدا

شبی در حال مستی تكيه بر جای خدا كردم
در آن یک شب خدایا من عجایب کارها کردم
جهان را روی هم كوبيدم از نو ساختم گيتی
ز خاك عالم كهنه جهانی نو بنا كردم
كشيدم بر زمين از عرش، دنيادار سابق را
سخن واضح تر و بهتر بگويم كودتا كردم
خدا را بنده ی خود كرده خود گشتم خدای او
خدايی با تسلط هم به ارض و هم سما كردم
ميان آب شستم سهر به سهر برنامه پيشين
هر آن چيزی كه از اول بود نابود و فنا كردم
نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم
كشيدم پيش نقد و نسيه، بازی را رها كردم
نمازو روزه را تعطيل كردم، كعبه را بستم
وثاق بندگی را از رياكاری جدا كردم
امام و قطب و پيغمبر نكردم در جهان منصوب
خدايی بر زمين و بر زمان بی كدخدا كردم
نكردم خلق ، ملا و فقيد و زاهد و صوفی
نه تعيين بهر مردم مقتدا و پيشوا كردم
شدم خود عهده دار پیشوایی در همه عالم
به تيپا پيشوايان را به دور از پيش پا كردم
بدون اسقف و پاپ و كشيش و مفتی اعظم
خلايق را به امر حق شناسی آشنا كردم
نه آوردم به دنيا روضه خوان و مرشد و رمال
نه كس را مفتخور و هرزه و لات و گدا كردم
نمودم خلق را آسوده از شر رياكاران
به قدرت در جهان خلع يد از اهل ريا كردم
ندادم فرصت مردم فريبی بر عباپوشان
نخواهم گفت آن كاری كه با اهل ريا كردم
به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر
ميان خلق آنان را پی خدمت رها كردم
مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را
نه شرطی در نماز و روزه و ذكر و دعا كردم
نكردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ايجاد
به مشتی بندگان آْبرومند اكتفا كردم
هر آنكس را كه ميدانستم از اول بود فاسد
نكردم خلق و عالم را بری از هر جفا كردم
به جای جنس تازی آفريدم مردم دل پاك
قلوب مردمان را مركز مهر و وفا كردم
سری داشت كو بر سر فكر استثمار كوبيدم
دگر قانون استثمار را زير پا كردم
رجال خائن و مزدور را در آتش افكندم
سپس خاكستر اجسادشان را بر هوا كردم
نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مكنت
نه جمعی را به درد بی نوايی مبتلا كردم
نه يك بی آبرويی را هزار گنج بخشيدم
نه بر يك آبرومندی دوصد ظلم و جفا كردم
نكردم هيچ فردی را قرين محنت و خواری
گرفتاران محنت را رها از تنگنا كردم
به جای آنكه مردم گذارم در غم و ذلت
گره از كارهای مردم غم ديده وا كردم
به جای آنكه بخشم خلق را امراض گوناگون
به الطاف خدايی درد مردم را دوا كردم
جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعيض
تمام بندگان خويش را از خود رضا كردم
نگويندم كه تاريكی به كفشت هست از اول
نكردم خلق شيطان را عجب كاري به جا كردم
چو ميدانستم از اول كه در آخر چه خواهد شد
نشستم فكر كار انتها را ابتدا كردم
نكردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم
خلاصه هرچه كردم خدمت و مهر و صفا كردم
زمن سر زد هزاران كار ديگر تا سحر ليكن
چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها كردم
سحر چون گشت از مستی شدم هوشيار
خدايا در پناه می جسارت بر خدا كردم
شدم بار دگر يك بنده درگاه او گفتم
خداوندا نفهميدم خطا كردم ....
کارو
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:29 توسط : سامان
جمعه دهم آذر 1385
دل
نشد یک لحظه از یادت جدا دل
زهی دل ، آفرین دل ، مرحبا دل
زدستش یک دم آسایش ندارم
نمیدانم چه باید کرد با دل
هزاران بار منعش کردم از عشق
مگر برگشت از راه خطا دل ؟
به چشمانت مرا دل مبتلا کرد
فلاکت دل ، مصیبت دل ، بلا دل
از این دل داد من بستان خدایا
زدستش تا به کی گویم خدا دل
درون سینه آهی هم ندارد
ستمکش دل ، پریشان دل ، گدا دل
به تاری گردنش را بست زلفت
فقیر و عاجز و بی دست و پا دل
بشد خاک و زکویت بر نخیزد
زهی ثابت قدم دل با وفا دل
« لاهوتی »
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:12 توسط : سامان
جمعه سوم آذر 1385
سلامی دوباره
خیلی سعی کردم که نیام حتی خواستم وبلاگو ببندم ولی دلم نیومد
در این میون بعضی ها واقعا خوشحال میشن و خیلی ها هم بدشون میاد که بازم برگشتم ولی این بار دیگه حرف و نظر کسی برام مهم نیست ( البته اونایی رو میگم که از من متنفرن) . من فقط به خاطر یک نفر برگشتم
در مورد عوض شدن قالب هم بگم که هم برای تنوع و هم برای آغاز مجدد فکر خوبی باید باشه گر چه تا بخوام بهش عادت کنم زمان میبره
روزی ، پاک متولد میشویم و مسافتی را به نام زندگی طی میکنیم و روزی دیگر بدرود خواهیم گفت و جز یک واژه ، چیزی دیگر از ما نخواهد ماند ، «خاطره»
و چه زیبا سروده است مهدی اخوان ثالث :
« در گذر گاه زمان
خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود میگذر
عشقها میمیرند
رنگها رنگ دگر میگیرند
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده بجا می ماند »
بی صبرانه منتظرتونم 
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:47 توسط : سامان
یکشنبه پنجم شهریور 1385
تنهایی خدا...

چه حس غمگینی است
وقتی بدانی باغچه نیز اشکهایش را
از پس ساقه های لرزان به دست باد می دهد
وقتی بدانی لرزش پنجره ها
از هیبت رنجها یی است
که در خویش نهفته دارند
چه حس غمگینی است
وقتی بدانی خدا نیز تمام تنهایی اش را
در پس پنهان هستی نهان کرده است
تا این روح ژنده از قرابت آن
به رعشه نیفتد
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:9 توسط : سامان
سه شنبه سوم مرداد 1385
آیا کسی مرا ...

ای اقاقی های وحشی که بی هیچ لبخندی ،
در کنار کلبه تاریک من پا گرفته اید ،
ای واژه های تلخ تنهایی ،
ای عابران خسته سرنوشت ،
ای ورق های پاره شده در غبار سهمگین ،
آیا کسی مرا ،
در خاطرات اشکهایش می شناسد ؟
آیا عابران کوچه های غم ،
فقط برای یک لحظه کنار پنجره رازهایم می نشینند ،
تا قصه ملکه قصر ماتم را باز گویم ؟
با شمایم ؛
ای آدمهای شیشه ای !
من در حسرت یک تبسم صمیمی مانده ام .
ای کوچه های گلی رویا ،
آیا گامهای دیروز کودکی ام را ،
با شادی من باز می گردانید ؟
با شماهایم ای اسطوره های قصر ماتم !!!!!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:12 توسط : سامان
سه شنبه بیستم تیر 1385
غم بی همزبانی
مرا در بیستون بر خاک بسپارید که تا شبها
غم بی هم زبانی را برای کوهکن گویم
بگویم عاشقم بی همدمم دیوانه ام مستم
نمی دانم کدامین حال و درد خویشتن گویم
از آن گمگشته من هم نشانی آور ای قاصد
که چون یعقوب نابینا سخن با پیرهن گویم
تو می آیی به بالینم ولی آندم که در خاکم
خوشامد گویمت اما در آغوش کفن گویم
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 5:15 توسط : سامان
دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385
صبر خدا

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه زیبایی و زشتی به روی یکدیگر ویرانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم که می دیدم یکی عریان و لرزان دیگری
پوشیده از صد جامه رنگین زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم که در همسایه صدها گرسنه چند بزمی
گرم عیش و نوش می دیدم نخستین نعره مستانه را خاموش
آن دم بر لب پیمانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم نه طاعت می پذیرفتم نه گوش از بهر
استغفاراین بیدادگرها تیز کرده پاره پاره در کف زاهد نمایان
سجه صد دانه می کردم
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد
بی سامان هزاران لیلی ناز آفرین را کوه به کوه آواره و دیوانه
می کردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سرا پای وجود بیوفا معشوق را پروانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم مشوش عارف عامی ز برق فتنه این علم
آدم سوز مردم کش بجز اندیشه عشق و وفا معدوم هر فکری در
این دنیای پر افسانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم به عرش کبریایی با همه صبر خدایی تا که
می دیدم عزیزی نابجا ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد
گردش این چرخ را وارانه بی صبرانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد !
چرا من جای او باشم ؟ همین بهتر که او خود جای خود بنشسته
و تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد وگرنه من
بجای او چو بودم
یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل فرزانه می کردم !
" عجب صبری خدا دارد "
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:53 توسط : سامان
دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385
شگفتا...
چنان دل کندم از دنیا
که شکلم شکل تنهاییست
ببین مرگ مرا در خود
که مرگ من تماشاییست
مرا در اوج می خواهی
تماشا کن تماشا کن
دروغین بودم از دیروز
مرا امروز حاشا کن
در این دنیا که حتی ابر هم
نمی گرید به حال من
همه از حال من گریزانند
تو هم بگریز از این تنها
فقط اسمی به جا مانده
از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالیست
قلم خشکیده بر دستم
گره افتاده بر کارم
به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن
چه راهی پیش رو دارم
رفیقان یک به یک رفتند
مرا با خود رها کردند
همه خود درد من بودند
گمان کردم که همدردند
شگفتا از عزیزانی
که هم آواز من بودند
به سوی اوج ویرانی
پل پرواز من بودند...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:34 توسط : سامان
پنجشنبه دهم فروردین 1385
نمی خواهم بمیرم

نمی خواهم بمیرم با که باید گفت؟ کجا باید صدا سر داد؟
در زیر کدامین آسمان روی کدامین کوه؟ که در ذرات هستی ره
برد طوفان این اندوه که ازافلاک عالم بگذرد پژواک این فریاد!
کجاباید صدا سر داد؟ فضا خاموش و درگاه خدا دور است.
زمین کر آسمان کور است. نمی خواهم بمیرم با که باید گفت؟
اگر زشت و اگر زیبا اگر دون واگر والا من این دنیای فانی را
هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر دارم. به دوشم گرچه
بارغم توانفرساست وجودم گرچه گردآلود سختی هاست
نمیخواهم از اینجا دست بردارم!
تنم در تار و پود عشق انسانهای خوب نازنین بسته است.
دلم با صد هزاران رشته با این خلق با این مهر با این ماه با این
خاک با این آب... پیوسته است.
مراد از زنده ماندن امتداد خوردن و خوابم نیست.
توان دیدن دنیای ره گم کرده در رنج و عذابم نیست.
هوای همنشینی با گل و ساز و شرابم نیست.
جهان بیمار و رنجور است. دو روزی را که بر بالین این بیمار باید
زیست اگر دردی ز جانش برندارم نا جوانمردی است.
نمی خواهم بمیرم تا محبت را به انسانها بیاموزمبمانم تا
عدالت را برافروزم. بیفروزم خرد را مهر را تا جاودان بر تخت
بنشانم. به پیش پای فرداهای بهتر گل برافشانم.
چه فردایی چه دنیایی!
جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است...
نمی خواهم بمیرم ای خدا ! ای آسمان ! ای شب !
نمی خواهم نمی خواهم نمی خواهم مگر زور است؟؟؟
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:50 توسط : سامان
چهارشنبه دوم فروردین 1385
چگونه فراموشت کنم
چگونه فراموشت کنم تو را که از خرابه های بی کسی به قصر سپید عشق هدایتم کردی .
عاشقی بیقرار و یاری باوفا برای خویش ساختی .
آهو بره ای شدی و دوستی گرگ را پذیرفتی .
و برای شانه های او شانه ات را ارزانی داشتی .
و با صداقت عاشقانه ات دلش را به دست آوردی .
چگونه فراموشت کنم تو راکه سالها در خیالم سایه ات را می دیدم .
و طپش قلبت را حس می کردم. و به جستجوی یافتنت به در گاه پروردگارم دعا می کردم که خدایا پس کی او را خواهم یافت .
چگونه فراموشت کنم تو را
که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم.
برایم تمتمی اسمها بیگانه شده اند و همه خاطرات مرده اند .
دستم را به تو می دهم قلبم را به تو می دهم فکرم را نیز به تو می دهم . بازوانم را به تو می بخشم ونگاهم از آن توست و شانه هایم که نپرس . دیگر با من غریبه اند و تمامی لحظات تو را می خواهند و برای عطر نفسهایت دلتنگی می کنند .
چگونه فراموشت کنم تو را
که قلم سبزم را به تو هدیه کردم که حتی نوشته هایت همرنگ نوشته هایم باشد . پیشترها سبز را نمی شناختم بهتر بگویم با سبز رفاقتی نداشتم . سبز را با تو شناختم و دلم می خواهد که با یاده تو همیشه سبز بنویسم . دلت را به من بده فکرت را به من بده سرت را روی شانه هایم بگذار .
و بگذار عطر کلماتت را میان هم قسمت کنیم ...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:11 توسط : سامان
چهارشنبه دوم فروردین 1385
تقدیم به تو
به خاطر تو خورشید رو قاب می کنم و بر دیوار دلم می زنم .
به خاطر تو اقیانوس ها را در فنجانی نقره گون جای می دهم .
به خاطر تو کلماتم را به باغ های بهشت پیوند می زنم .
به خاطر تو دستهایم را آیینه می کنم و بر طاقچه یادت می گذارم .
به خاطر تو می توان چون کودکی لجوج سلام معطر سیبها را ناشنیده گرفت .
به خاطر تو می توان از جاده های برگ پوش و آسمانهای دور دست چشم پوشید .
به خاطر تو می توان شعله تلخ جهنم را چون نهری گوارا مزه مزه کرد .
و به خاطر تو می توان به ستاره ها محل نگذاشت .
نازنینا :
سایه های ما شکسته است و اگر سایه زلال تو نباشد درختان نمی توانند تن از خستگی بتکانند .
وقتی تو مثل یک زمزمه صمیمی در خلوت کوچکم حضور داری .
وقتی تو دستهایم را از لمفونی باران می انباری .
احساس می کنم صبح به شمایل توست
و من نمی توانم با رگه های نور طنابی ببافم که مرا به تو برساند .
هنگامی که آفتاب بر گرده کوهستان رسوب می کند و شب بی رحمانه روی ریحانها را می پوشاند .
هنگامی که در هیچ قطاری جایی برای من نیست و تنها و خسته پشت همه درهای عالم می مانم و تو را
صدا میزنم .
ناگهان نام تو شب فرسوده را به آتش می کشد .
و ناگهان حس با تو بودن و در کنار تو بودن مردن فراگیر می شود .
نگارینا :
آداب نمیدانم شب طولانی شده است .
تحمل این همه ستاره که به من زل زده اند آسان نیست .
و تحمل این همه شعرهای ناگفته که منتظرند در حریم تو پر بگیرند حوصله ای عظیم می خواهد .
اگر پنجره های آبی لطف را بر روی من بگشایی
اگر روح مرا روح یخ زده ام را در کنار اجاق مهربانی ات مذاب کنی
اگر نجواهای مرا بشنوی .
دلم مثل لاله های باران خورده می شکفد .
مهربانا :
میترسم دنیا به پایان برسد و من در چشم تو جایی نداشته باشم . میترسم کلمات نتوانند مرا به تو توصیف
کنند.
میترسم کبوترانی که به سمت تو پرواز می دهم نارسا باشند .
شب طولانی شده است و تا چشمان تو هست آفتاب جرات بر آمدن ندارد.....
( نگاهم کن تا مثل صبح نورانی شوم )
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:7 توسط : سامان
چهارشنبه دوم فروردین 1385
دیوانه دل
بیا تا لیلی و مجنون شویم افسانه اش با من
بیا با من به شهر عشق رو کن خانه اش با من
بیا تا سر به روی شانه هم راز دل گوییم
اگر مویت چو روزم شد پریشان شانه اش با من
سلام ای غم سلام ای آشنای مهربان دل
پر پرواز وا کن چون پرستو لانه اش با من
مگو دیوانه کو زنجیر گیسو را زهم وا کن
دل دیوانه دیوانه دیوانه اش با من
در این دنیای وا نفسای حسرتزای بی فردا
خدایا عاشقان را غم مده شکرانه اش با من
مگو دیگر سمندر دردل آتش نمیسوزد
تو گرمم کن به افسون گرمی افسانه اش با من
چه بشکن بشکنی دارد فلک در کار سرمستان
تو پیمان بشکنی نشکستن پیمانه اش با من
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:5 توسط : سامان